دیوانه و دلبر

دیوانه ای در گرداب مستی
زنجیر پاره کرد و لختی
نگریست بر انکه هوشیار بود
عاشقش شد به هر بختی
گام نخست را محکم
گام دگر لرزان از غم
نکند که بداند که مجنون م
نکند که بترسد از نگاه م
رفت و رفت تا رسید به دلبر
زبانش نچرخید و هوش رفت از سر
دلبر برخاست و برفت
دیوانه بنشست و نگریست

نگریست

نگریست

گریست