17/08/2017امشبامشب همه بودند … تمام زیبارویان سنگدلی که با تمام نفرتشان از سادگی نگاهم جواب ِ سلامم را می دهند باز هم گریستم و باز هم مَشکی از اشک پُر […]
17/08/2017غصهغصه هایم از شادی ِ غمگین کردنم در سرم جشنی برپا کردند و تمام شادی ها را به سِرو ِ نان و ناراحتی و نوشیدنی اشک و کمی عرق پیشانی […]
17/08/2017دستانت را میفشارمسر ِدوراهی های هر شب دو راه است که به شب و روز میرود هر شب روزی دارد که آن روز مثل هر “روز” شبی از پیش و در پیش […]
17/08/2017پنجرهزمانی که بر پنجره ایستاده بودم امیدوار شدم که شاید نگاهی برایم اشک ریزد امروز پنجره ها را تیغه کردند و برایم آسمانی کشیدند که پرندگان پرواز می کردند
17/08/2017آه بکشم– چه بسیار دلم تنگ است برای نگاهی آزاد به آسمانی سرد در انتظار برف تا تنها آه بکِشَم